تبليغاتX
دخترانه های من
دخترانه های من











 

جمعه شب تولد سه قلوها بود، آيلار، آيناز، آينور

سه قلوهايي كه ۲۵ سال پدر و مادرشون رو منتظر گذاشتن!

چقدر هم ناز و خوشگل بودن

تو اون شلوغي كه كيك مي بردين و شمع فوت مي كردن ملت يكي يه موبايل دستشون بود و عكس ميگرفتن

ديگه به هيچ چيز نميشه اعتماد كرد

من كه خودم ميديم همه بي حجاب و با اون وضع لباس عكسشون تو گوشي بقيه بود

دختر عمه مامانم تقريبا با مامانم همسنه. يه لباسايي پوشيده بود كه خيلي عجيب بود برام.

يه دامن كه فقط يه وجب از كمرش پايين تر بود بالا تنه هم كه تعطيل!‌

بابام هميشه ميگه: چهل سن عقله! كسي اگه تا اين سن رفتارش اصلاح شد كه هيچ، اگر نشد ديگه هيچ وقت نميشه. مثل درخت كه تو بهار شاخه هاش نرمه و به راحتي خم ميشه ولي تو پاييز سفت ميشه و اگه بخاي خمش كني بايد بشكنيش!

خدا كنه من يكي قبل از چهل سر عقل بيام...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 14:46 توسط نگار| |

 

اين عزرائيل هم انگار 4 شيفته داره كار مي كنه

من نميدونم اين زن و بچه نداره!؟

 

تو اين چند روزه 4 تا خبر مرگ شنيدم هر چهار تا جوان و نابهنگام!

 

زن داييم مي گفت صيح رفته بيمارستان ديده شلوغه، پرس و جو كه كرده فهميده يه پسر 25 ساله سه روز بوده كه قفسه سينه ش درد شديدي داشته و روز سوم به ديار باقي رفته. خانمش هم باردار بوده!

 

نفر دوم يه اقاي حدودا 30 ساله بوده از آشناها كه شيراز بوده وقتي ميرسه خونه،  گاز نشت كرده بود اين هم بي توجه كولر رو ميزنه و همه جا آتيش ميگيره و بعد از دو روز هم راهي اون دنيا ميشه. يه بچه 4 ساله داشته با يه بچه كه 3 ماه ديگه از راه ميرسه!

نفر سوم عروس همسايه مون بوده كه شنبه، يعني ديروز، وقت زايمانش بوده كه هفته پيش تب شديدي مي گيره (احتمالا آنفولانزا گرفته بود) و به محض اينكه ميرسونن بيمارستان با عمل سزارين بچه رو نجات ميدن و مادرش ميفرستن بهشت! يه دختر سه ساله هم داشته!

نفر چهارم هم يكي از بچه هاي دانشگاهمون بود. يه دختر كه دانشجوي ميكروبيولوژي بوده!

 

واقعا چرا؟

فاطمه ميگه از اثرات گناهه كه دامن همه رو مي گيره...

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:36 توسط نگار| |

 

برایان تریسی تو کتاب "قورباغه ات را قورت بده" رو این نکته تاکید داره که سعی کنید اولین کاری که در روز انجام می دهید سخت ترین کار آن روزتان باشد. و از این تعبیر به قورت دادن قورباغه کرده و ادامه داده که اگر مجبورید دو قورباغه را قورت دهید اول به سراغ آنی بروید که زشت تر است، منظور سخت ترین کار است.

من دو سه سال پیش که این کتاب رو خوندم خیلی بهش فکر کردم چند باری هم  دقیقا به گفته هاش عمل کردم تاثیرش فوق العاده بود.

مدتها بود که می خواستم برم مطب دوستم ولی فرصت نمی شد و همه ش به تاخیر می انداختم و این موضوع کلافه م کرده بود تا اینکه بلاخره شنبه اول صبح با خودم گفتم قورباغه من همینه تا قورتش ندم خیالم راحت نمیشه بلاخره هم قورتش دادمو راحت شدم انگار تمام افکار آدم رو درگیر می کنه

آخه این دوست من مدتیه که هم صبح میره مطب هم عصر و از کلاسای پری آیلتس جامونده حالا بهش قول داده بودم که یه روز برم پیشش و مشاوره بدم تا جانمونه و چون مسیرش دور بود هر روز امروز و فردا می کردم ولی یاد گفته برایان تریسی افتادم  و تصمیم گرفتم که قورتش بدم و صبح هم رفتم مطب که سخت ترین کار روزم رو انجام داده باشم

اتفاقا دوستم یه هدیه هم برام گرفته بود

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 12:53 توسط نگار| |

 

پارسال که دم امتحانا تو کتابخونه درس می خوندم با پریسا آشنا شدم دوست خواهرم بود و درسش هم خیلی خوب نبود ولی به شدت موجود باحالی بود و هربار تو کتابخونه یه فیلمی درمی آورد طوریکه اکیپمون تابلو شده بود

با زینب هم تو کتابخونه آشنا شدم. کاردانی معماری داشت و برای کارشناسی می خوند. خیلی بی حوصله بود همیشه. دو سه سالی بود که داشت واسه کنکور میخوند.

یه روز که کتابخونه نرفته بودم عصری پریسا زنگ زد و شروع کرد به گریه کردن. گفتم چی شده؟ گفت: یه هفته قبل کنکور تصمیم گرفته بود مثل آدم درس بخونه که زینب زده تو پرش و بهش گفته: با این وضع عمرا آزاد هم قبول نمیشی! این طفلی هم حسابی دلش شکست و گفت دیگه کتابخونه نمیرم

کلی باهاش حرف زدم و نازشو کشیدم بعد بهش گفتم زینب خیلی شکر خورده! خودش قبول نمیشه. کلی هم بهش امیدواری دادمو گفتم حتما آزاد یه چیز خوب قبولی این یه هفته رو هم خوب بخون. با اینکه خودم به حرغام ایمان نداشتم ولی پریسا باور کرده بود

تو دلم گفتم: زینب خانوم ببینیم خودت چه گلی به سرت می زنی؟

چند وقت پیش بود که بهم اسمس زد که پریسا قبول شد؟

تازه یاد پریسا افتادم زنگ زدم بهش گفت من الان تو خوابگاهم! باورم نمیشد واسه قبولی خودم انقدر خوشحال نشده بودم. گفتم چی قبول شدی؟ گفت: مهندسی معماری دزفول! انقدر خوشحال شده بودم که حد نداشت. به زینب گفتم تو چی؟ گفت قبول نشدم!

تو دلم گفتم: چوب خدا صدا نداره!

پریسا یچه شر کتابخونه بود و فقط به فکر شیطنت بود ولی زینب همیشه داشت درس می خوند! حالا باید تقاص دل شکسته پریسا رو بده...

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:37 توسط نگار| |

 

قرار بود در این تاریخ مشهد باشم

افسوس...

 

با اینکه باز هم نطلبیدی ولی

تولدت مبارک

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:11 توسط نگار| |

 

 

با کمی تاخیر روزمون مبارککککککککک!     

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 8:43 توسط نگار| |

 

 

دیروز با زهره رفتیم دانشگاه شهید بهشتی واسه کلاس دیتا بیس استاد رانکوهی

 

ایشون شخصیت برجسته جهانی هستن و خیلی هم تعریفشون رو شنیده بودیم

قبل از شروع کلاس زهره از یکی از بچه ها راجع به استاد پرسید و دختره جواب داد: خیلی بانمکه!؟ من و زهره با تعجب نگاش کردیم، البته نگاه عاقل اندر سفیه! بعد به دوستش گفت مگه نه؟ دوستشم گفت: آره اولین چیزی که به ذهن آدم میرسه همین با نمکی شه!؟

زهره به حالت تمسخر بهم گفت: به نظرت خوب میشن؟

گفتم: من که امیدی ندارم!

 

الان اگه از من راجع به استاد رانکوهی بپرسن اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینکه: استاده!!!

تبحر فوق العاده ای داره و مثال های خیلی عالی ای می زنه طوریکه قشنگ مطلب میره ته مخ آدم و اصلا نیازی نیست که توی خونه درس بخونی!

ولی با توجه به استاد دانشجوها وضعیت قابل قبولی نداشتن

یعنی درس ذخیره رو که پیش نیاز این درسه و با همین استاد داشتن رو یادشون نبود و استاد هر چی می پرسید همه نگاه می کردند فقط!!!

ردیف آخر کلاس هم مخصوص مستمعین آزاد بود که بعضی ها حتی دانشجویان ارشد بودند و یا حتی این درس رو پاس کرده بودند ولی باز هم می آمدند و فقط اونها جواب می دادند

واقعا حیف استاد رانکوهی با این دانشجویان!

 

یه چیز دیگه

سر کلاس زهره زدم به آرنجم و گفت روی ستون رو!

نگاه کردم دیدم از بالا تا پایین نوشته: رای من کجاست؟ استاد هم حسابی از هر فرصتی استفاده می کرده و تیکه های باحالی می انداخت! دمش گرم!

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 12:43 توسط نگار| |

 

چقدر بعضی رفتارها به نظرم احمقانه میاد

 پارسال همین موقع ها بود که ناهید رو دیدیم که با یکی از آقایون که قدبلند و چهارشونه بود و به قول خودش خیلی خوش تیپ و جنتلمنگ! بود در حال آشنایی بودند و به قولی مراسم معارفه انجام می شد

گفتیم چه خبره ناهید خانوم؟ گفت: این آقا از من خوشش اومده و ازم خواسته که یه مدت با هم دوست باشیم تا همو بهتر بشناسیم

بعد چندین ماه گفت که آقاشون! در حال گرفتن معافیت سربازیه به خاطر همینم اسفند میان خواستگاری! کلی نصیحتش کردیم که بنده خدا! اون اگه تو رو می خواست خواستگاری ش رو می کرد و موضوع رو به خانواده هامی کشوند! مواظب باش سر ندووندت!

ولی هیچ وقت قبول نمی کرد و می گفت: همیشه دوست داشتم شوهرم قدبلند و خوش تیپ و باجذبه باشه! اونم همیشه بهم میگه تو تنها عشق منی و... از همین اراجیف حال به هم زنی!

همیشه هم کلاس ها رو می پیچوند و با آقا می رفتن عشق و حال! موقع ناهار هم دیگه با دوستاش نبود و چنان هم با هم نزدیک و صمیمی راه می رفتند که آدم فکر می کرد اینا با هم نسبتی دارن

ترم بعدش دیدیم کلاساشون از هم جداست. یعنی پسره کلا کلاساشو انداخته روزای دیگه. گفتیم چی شده؟ با هم نیستین؟ گفت: به خاطر کارش کلاساش رو تو روزای خاصی انداخته و نمی تونه زیاد واحد برداره. قابل قبول نبود و معلوم بود که یه چیزی شده. بعد از عید دیدیمش حسابی آشفته س و آدمی که هزار قلم آرایش می کرد رنگ به رخسار نداشت! بهش گفتم بلاخره تشریف آوردن خواستگاری؟ گفت اسمشو نیار که حالم ازش بهم می خوره! اصلا تعجب نکردم اتفاقا برعکس منتظر هم بودم! گفتم: چرا؟ تو که می گفتی یا این یا هیچ کس دیگه!؟

گفت: یه بار زنگ زدم موبایلش به عمد گوشی رو داد خواهرش جواب بده که تو خونه افه بیاد که یه دختری دنبالشه! بعد از اون ور خط صدای مامانه رو شنیده که به پسرش می گفت: ول کن این دختر خیابونی رو! این که هر روز با تو بیرون رفته و عین خیالشم نیست پس با هر کس دیگه هم می تونه بره! اصلا دختری که با این سر و وضع و این همه آرایش بیاد بیرون معلومه که زن زندگی نیست و کلی از این حرفا...

گفتم خب تو چی کار کردی؟ گفت هیچی اولش دلخور شدم(؟؟؟) بعد دوباره بیرون قرار گذاشتیم من هم چون بیماری قلبی دارم و هم مشکل تیروئید، بهش گفتم که پس فردا حرفی نباشه

پسره هم در کمال صراحت جواب داده که دلش نمی خواد فردا روز هر چی در میاره خرج دوا دکتر کنه ضمنا ممکنه با این بیماری ها بچه دار هم نشن که اینو اصلا تحمل نمی کنه!

و خیلی راحت بای...

 

 

بعد از این قضیه ما گفتیم این بچه دور عشق و عاشقی رو خط می کشه میره پی کارش

حتی یه مدت می گفت حالم از همه پسرا به هم می خوره!

حالا ترم جدید هنوز شروع نشده دسته گل جدیدش رو به آب داد

تو کافی شاپ دانشگاه رفته بودیم چای بخوریم که برگشت گفت بچه ها اون یارو رو می بینین نشسته اون جا من ازش خوشم اومده! چنان چایی پرید تو گلوم که کم مونده بود خفه شم! اصلا باورم نمیشد! یعنی به این زودی قبلی رو فراموش کرده و حتی چشمش دنبال یکی دیگه هم هست؟! حتی به این صراحت!؟؟ واقعا که!!!

زینب گفت: ناهید!!! آخه اون جوجه فوکلی با اون موهای سیخش چی داره که خوشت اومده؟ گفت: خیلی مودبه تازه درس خون هم هست!؟؟؟ بعد سریع گفت نرین بهش بگیناااا! زینب گفت: گم شو! مگه ما مثل تو هستیم که با هرکسی دهن به دهن بذاریم!؟ سریع گفت البته همین الان یکی از بچه ها بهش گفت. معلوم بود که دنبال همین هم بود. بهش گفتم خب تو چیزی بهش نگفتی؟ گفت نه دیگه! چی کار کنم؟

 

روز بعدش سر کلاس پایگاه دیر رسیدم و چون می دانستم استاد معظم اذن دخول نخواهد داد ترجیح دادم برم یه کلاس خالی و درس بخونم تازه نشسته بودم که یه دفعه در کلاس باز شد و دیدم این پسره اومد تو، خودمو جمع و جور کردم که یه دفه از گوشه در مانتوی ناهید رو دیدم بعد پسره رفت بیرون و بهش گفت اینجا پره! دوزاری م افتاد که دنبال کلاس خالی می گردن که با هم بحرفن! موقع ناهار بود که پاشدم برم بیرون دیدم موقعیه که کل کلاسا تعطیل شده و همه رفتن پایین اینا طبقه سوم تو کلاسای پشتی دارن دنبال کلاس خالی میگردن...

 

 

***********

چند شب پیش داشتم شمس العماره می دیدم که یه چیز جالبی توجهم رو جلب کرد. نشون می داد که فرخ در جوانی عاشق شمس الزمان شده و  بالعکس و تا سفره عقد هم رفتن ولی به هم خورده و الان بیست سی سالی از اون ماجرا می گذره و شمس الزمان هیچ وقت ازدواج نکرده و حتی بعد از این همه سال اسم فرخ که میاد احوالاتش دگرگون میشه!

 

به قول معروف عشق هم عشقای قدیم!

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 15:59 توسط نگار| |