تبليغاتX
آن سوی افق ها

آن سوی افق ها


خسرو شکيبايي : مردم منو ميديدن ميگفتن مخش تکون خورده . ولي من به مامانم ميگفتم من دلم تکون خورده نه مخم. مادرم ميگفت گور بابای مخ، تو دلت قد صدتا مخ مي ارزه، به خدا گفت ، به همين زمين قسم گفت ...
انديشه فولادوند : مادرت نپرسيد عاشق کي شدي ؟ نپرسيد اسمش چيه ؟
خسرو شکيبايي : مادرا که از آدم چيزي نميپرسن . همه چيو خودشون ميدونن ...


نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 10:23 توسط نگار|


جمعه پيش بود كه با زهرا و اميرحسين رفتيم نمايشگاه.

خلوت بود كه بعدا كاشف به عمل اومد كه مقارن شده بود با كنكور ارشد آزاد.

موقع نهار بود و عليرغم ميل باطني‌‌‌‌‌‌‌م ساندويچ و نوشابه گرفتيم و رفتيم استراحتگاه تا يه نفسي تازه كنيم و ناهاري هم بخوريم.

هفت يا هشت سال بيشتر بهش نمي اومد، اومد وايساد بالا سرمو گفت: خاله دستمال نمي‌خري؟ گفتم مرسي. 

باز گفت خاله بخر ديگه!‌ گفتم چنده؟ گفت: چهارتاش دو تومن! گفتم نه گرون ميدي!

به زور مي خواستم ردش كنم بره،‌ آخه هم سر نهار بوديم و نمي شد از ساندويچم نصف كنم بهش بدم آخه همبرگر بود، هم اينكه معتقدم اگه هيچ كس از بچه‌ها خريد نكنه بزرگتراشون ديگه اونا رو نمي فرستن خريد و در واقع ظلم بزرگ رو ما بهشون مي كنيم.

اميرحسين خسيس گفت پونصد ميدم يه دونه بده! پسربچه بهش نداد دوباره رو كرد به من و گفت خاله دوتا هزار! بخر ديگه! جالبه كه اصلا با زهرا كاري نداشت. انگار با چشم آدم‌ها مي تونست ارتباط برقرار كنه.

با اينكه مي دونستم اشتباهه ولي نتونستم، ازش خريدم و رفت...

لقمه ساندويچ توي گلوم گير كرد...

ساندويچم رو دادم زهرا و رفتم دنبالش،‌ خدا خدا مي كردم زياد دور نشده باشه

پيداش كردم، داشت از كنار آدم‌هاي گنده‌اي كه داشتن شكم‌هاشون پر مي‌كردن رد ميشد و با همون لحن معصومانه ش مي گفت دستمال بخرين...

به سختي خودمو كنترل كردم، صداش كردم، با اينكه فاصله زياد بود ولي شنيد سريع اومد گفت خاله با من كار داري؟ دستمو به سرش كشيدم و گفتم پسر خوب ناهار خوردي؟ با صداقت كودكانه ش گفت: نه خاله نخوردم.

اگه به من بود همون جا مي نشستم و گريه مي كردم به حال بچه اي كه بايد از كنار آدم‌هايي رد شه كه بوي غذاشون همه جا رو پر كرده و هر آدمي رو به هوس مي‌ندازه چه برسه به اينكه بچه كوچيكي باشي و از اون بدتر اينكه پولي نداشته باشي....

تو دلم نفرين مي كردم همه كساني رو كه روزگار يه طفل معصوم رو به اينجا كشوندن!

گفتم چندسالته؟ گفت: هشت سالمه! گفتم از كي داري كار مي كني؟ گفت: خاله من از چهارسالگي كار مي كردم.

گفتم حتما با بابات اومدي؟ گفت: نه! با خواهرم! 

گفتم چطوري مياي اينجا و گم نميشي؟ گفت: خاله ديگه ياد گرفتم...

گفتم بيا بريم برات غذا بگيرم گفت: خاله خواهرمم اون طرف داره دستمال مي فروشه ميشه واسه اونم بگيري؟

دلم مي خواست ميشد بشينم همون جا و گريه كنم...

گفتم چي دوست داري؟ گفت: هات داگ با نوشابه.

براش فيش گرفتم و بايد مي‌رفتم ته صف! گفتم فيشو بدم دست خودت ميتوني بگيري؟ گفت: آره خاله!

اومدم كه برم يك لحظه با خودم گفتم نكنه چون بچه‌ست كسي فيش رو ازش بگيره يا اصلا بهش صف ندن؟ وايسادم يه گوشه و از پشت سر كسي بود كه مدام اذيتش مي‌كرد ولي بچه زرنگي بود و گليم خودش رو از آب بيرون كشيد تا نوبتش شد و بهش ساندويچش رو دادن سريع گفت نوشابه هم داشت! كه آقاي فروشنده خنده‌ش گرفت و گفت انداختيم تو آب خودت بردار. از اين زرنگي ش خوشم اومد ياد جمله اي از دوستي افتادم كه مي‌گفت بودن در كنار گرگ‌ها آدم رو گرگ ميكنه.

بعد كه برگشتم اميرحسين مصر بود كه ببينه كجا رفتم وقتي قضيه رو گفتم گفت نبايد مي رفتي بچه پرو بود به زور ميخواست بفروشه، زهرا هم موافق كار من نبود.

ولي اونا كه نمي‌دونن چي تو دلم من مي گذره...

شب كه برگشتم رفتم يه گوشه اي و يه دل سير گريه كردم....




نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 20:23 توسط نگار|


مدتي بود مي‌گفت ميخوايم واسه دايي‌م زن بگيريم و يه بار هم جايي رفته‌بودن خواستگاري كه نشده‌بود.

يه بار تو خونه حرف افتاد ياد ناهيد افتادم، به مامانم گفتم موردي به نظرت نمي‌رسه اين بنده خدا هم سروسامون بگيره؟ يه كمي فكر كرد و گفت: چرا اتفاقا دختر فلان آشنامون! خنديدم و گفتم مامان شوخي نكن،‌ اونا كجا؟ اينا كجا؟؟؟

اونا موجودات ميلياردي هستن و اينا شايد از متوسط هم پايين‌تر! مامانم گفتم طرح پيشنهادش كه سخت نيست!

و اين‌طوري شد كه قرار خواستگاري گذاشته شد.

ديروز رفتيم و من براي اولين بار بود كه از نزديك با خانواده دوستم آشنا مي‌شدم.

عروس خانوم كه چاي به دست اومد ديدم اوه اوه چه تيپي به هم زده! يه بلوز نقره اي پوشيده بود با يه دامن نسبتا كوتاه و ناخن هاي پاش رو هم لاك نقره اي زده بود كه با رنگ لباس هاش ست بشه.

كلي هم به موهاش رسيده بود و فر درشت كرده بود و يه قسمتي رو از پشت بسته بود و بقيه رو از جلو ريخته بود رو شونه‌هاشو يه مختصري هم آرايش كرده بود.

خوشگل شده بود.

خانواده عروس فاميل دور ما بود و داماد هم دايي دوستم بود.

بعد از تمام شدن جلسه خواستگاري به ناهيد اسمس زدم و گفتم چطور بود؟ گفت خوشگل بود ولي يه مشكلي هست؟ گفتم چه مشكلي ديوونه؟ دختر به اين خوشگلي! خانواده ش هم حرف نداشتن! گفت نه در اين شكي نيست عروس خوشگل بود منتها كس ديگه اي پسنديده شد! اوني كه كنار عروس نشسته بود!

از شنيدن اين حرف شوكه شدم بهش گفتم شوخي هم حدي داره هااا داريم جدي حرف مي زنيم گفت به خدا شوخي نميكنم. از تو خوششون اومده ميگن تا دوستت هست چرا انقدر بچرخيم!

عصباني شدم و يه چيزي بهش گفتم گفت تقصير خودته تا تو باشي كه دختر ديگه اي به چشم نمياد!

گفتم من باشم ديگه واسه كار خير آستين بالا نزنم!!!



نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:4 توسط نگار|


هر سال شلوغي و سر و صداي زياد و جوگيرشدن صدا و سيما در دو مناسبت خيلي اذيتم ميكنه؛

روز مادر و روز پدر...

وقتي گزارشگر هي با هيجان ميپرسه واسه مادرت چي گرفتي؟ چه پيامي براي پدرت داري؟ و.... با خودم ميگم كاش كمي درك و فهم داشتن و مي فهميدن كه الان يه عده هستند كه شايد همين ديروز و شايد سال ها پيش پدر و مادرشون رو تا خانه ابديت بدرقه كرده‌باشن و شايد سايه‌اي بالاي سرشون نباشه و دستي كه بخوان در اين روزها ببوسن و آغوشي كه در پناهش آرام بگيرن...

و شايد اين‌ها بر زخم دلشون نمك بپاشه و غريبي رو بيشتر از هر وقت ديگه اي حس كنن...


هر سال كه روز مادر ميشه ياد دوستم سميه مي‌افتم كه مادر جوانش چه زود پژمرد و با خودم ميگم خدايا يعني سميه تو اين روزها چي ميكشه؟


براي همه دعا مي كنم كه سال‌هاي سال سايه پدر و مادر بر سرشون باشه و دست‌هاي نوازشگرشون حامي....


و امشب كه شب جمعه هست به ياد مادرهاي آرميده در سينه‌ي خاك‌هاي سرد فاتحه‌اي مي‌خوانم...



نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 16:21 توسط نگار|


يه بار بهش گفتم يه خواستگاري دارم خيلي خانواده مذهبي داره و آدم معتقديه وكيل هم هست و اتفاقا واسه خودش پول و پله‌اي به هم زده و به قول معروف پولش از پارو بالا مي‌زنه و اينكه سه سال از خودم بزرگتره، ابروهاشو تو هم كشيد و گفت: "چه خبره؟ مگه ميخواي با بابابزرگت ازدواج كني؟؟؟"

و من مات و مبهوت...

جرات نكردم بگم كه تازه از نظر من پنج - شش سال و شايد هم بيشتر خوبه، ولي گفتم: "سه سال زياد نيستاااا" ميخواستم بگم اتفاقا كمه ولي بازم جرات نكردم.

با خشم خاصي گفت: كه اون پير بشه و تو جوون بموني؟؟؟!!! ايده آلش همسن بودنه!‌ بايد پا به پاي هم پير شد! اختلاف فقط در حد ماه!

ديدم اوضاع وخيمه ترجيح دادم ادامه ندم چون ما از مباني با هم مشكل داشتيم و از نظر من افكارش احمقانه مي‌اومد هر چند كه يك سال هم از من بزرگتر بود!


حدودا چهار سال از اين ماجرا مي گذره؛

به بهانه تولدش رفتم ديدنش.

حرف افتاد از آخرين خواستگارش گفت، با هيجان خاصي مي‌گفت طرف باباش كارخونه داره حسابي مايه دارن و قصد داره براي زندگي بره سوئد، كشور آرماني من....

ديدم پريده تو گلوش زرنگي كردم و گفتم: چند سالشه؟ تحصيلاتش چقدره؟

ابروهاشو تو هم كشيد و تون صداشو آورد پايين و با بي‌ميلي گفت: پنج سال ازم بزرگتره، فكر كنم ليسانس مديريت داشته باشه...

پريدم تو حرفشو گفتم: پنج ساااااال؟؟؟؟ چه خبره؟؟؟ مگه ميخواي با بابابزرگت ازدواج كني؟؟؟

سري تكون داد و گفت: مي‌دوني، طرف شرايطش خيلي خوبه هم آدم حسابيه هم اينكه اگه بره خارج منم براي ادامه تحصيلم خيلي راحتم در كل مي‌شه از سنش گذشت!

سرشو كه بالا آورد و نگاه معنادار من رو ديد نگاهش رو دزديد و ادامه داد: رد كردم!

گفتم: چرا؟ 

گفت: نماز نمي‌خوند...



نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:16 توسط نگار|


ديشب دختر همسايه روبرويي صدام كرد جلوي در، حدس ميزدم كه باز سوال داشته باشه، با بي ميلي فراوان رفتم پايين. تو دستش يه برگه بود.

با دست خط بچه گانه اي متن خطاي مايكروسافت رو كه موقع نصب ازش گرفته بود نوشته بود و آورده بود.

دست خطش منو ياد بچه‌هاي تپل مي انداخت، خيلي گرد و تپلي نوشته بود خودمو كنترل كردم كه نخندم.

متن خطا رو خوندم، كمي فكر كردم و گفتم من تا به حال ويژوال بيسيك نصب نكردم نمي دونم كدوم قسمتش به مشكل خورده و در واقع مي‌خواستم از سرم باز كنم، سرمو آوردم بالا ديدم با چشماي درشت و صورت گردش داره معصومانه نگاهم مي كنه و منتظره حتما جوابي به درد بخور بدم.

دوباره نگاه كردم به نوشته‌اش، اين بار چند‌تا سوال پرسيدم ديدم چشماش برق مي زنه.

با دقت به سوال‌هام جواب داد.

باز هم چيزي به ذهنم نرسيد...

بهش گفتم من با visual studio كار كردم محيط Basic رو نديدم ولي اگه به جاي Defult نصب Custoum رو انتخاب كني و اين گزينه هايي رو كه ميگم تيكش رو برداري ممكنه مشكلت حل بشه و تو دلم هم ميدونم كه چقدر چرت و پرت گفتم ولي حداقلش اين بود كه از سرم باز مي شد.

كلي خوشحال شد.

دلم سوخت، گفتم اگه مشكل برطرف نشد دوباره بيا ببينم چي كار مي تونم بكنم؟

با همون صدا و نگاه بچه گانه‌ش گفت چشم و زود رفت.

دوباره اومدم پاي اينترنتم.

بعد از چند دقيقه زنگ زدن، خواهرم گفت با تو كار دارن.

تو دلم گفتم اي بابا عجب گيري كرديم‌هاااا خب من تا نبينم كه نمي تونم بگم مشكل چيه، همين‌طوري كه داشتم واسه خودم غر مي زدم با اكراه رفتم پايين.

ديدم ايستاده تو چهارچوب در،‌ خوشحال، يه چيزي هم تو دستش بود كه تو تاريكي نديدم.

گفتم بيا تو! سريع پريد تو حياط و در حالي كه دستش رو دراز كرده بود گفت دستتون درد نكنه درست شد.

گل از گلم شكفت.

گفتم خواهش مي كنم بازم مشكلي بود تعارف نكن و در حالي كه حرف ميزد گفت بفرماييد مامانم براتون فرستاده. گفتم اينا چيه؟ گفت گل سر. با هيجان گرفتمش جلوي نور و گفتم دستت درد نكنه چرا زحمت كشيدي عزيزم؟ يه بسته بود پر از گل سرهاي ريز و درشت و  قشنگ ...

و كلي خجالت كه رو دلم مونده بود....



نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 12:8 توسط نگار|



دلم گرفته

 به وسعت تمام دلتنگی های عالم 
شیشه قلبم آنقدر نازك شده
كه با كوچكترین تلنگری می شكند
می خواهم فریاد بزنم
ولی واژه ای نمی یابم كه عمق دردم را در فریاد منعكس كنم
فریادی در اوج سكوت
كه همیشه برای خودم سر داده ام
دلم به درد می آید
وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم
بغض كهنه ای گلویم را آزار می دهد
نفرین به بودن
وقتی با درد همراه است
ای كاش باز هم كسی اشكهایم را نبیند
من
تنها

 با خاطراتم خوشم...


 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 15:26 توسط نگار|

  ارشد امسال رو به سادگي از دست دادم و هنوز هم از سوال‌هايي كه بلد بودم و نتونستم جواب بدم دلم ميسوزه

تو درس ساختمان داده كه اتفاقا روش هم خيلي وقت گذاشته بودم يه مبحثي بود كه واقعا سخته و هميشه يك سوال ثابت داره و ضريب درس هم چهار بود و من به شدت زوم كرده بودم و به قدري ماهر شده بودم كه هر سوالي از اون مبحث رو به سادگي حل مي كردم و دقيقا وقتي سوال رو سر جلسه ديدم كلي به ريش طراح سوال خنديدم كه اين چه سوالي بود؟ و برام به سادگي آب خوردن بود! و اتفاقا از روي اعتماد به نفس بيش از حد اشتباه حلش كردم!

واقعيت اين بود كه مني كه از مهر درس مي خوندم اون اتفاقاتي كه در چند پست قبل گفتم برام افتاد دقيقا مثل ماشيني شدم كه چراغ بنزينش قرمز شده و حدودا دو ماه قبل كنكور كاملا بنزين خالي كردم و ديگه تمركزي نبود كه بهم كمك كنه و سر امتحان با روحيه اي خراب رفتم و شايد از شش سوال ساختمان داده تنها همون پيمايش ها رو كاملا مسلط بودم كه اون هم از دستم پريد، بگذريم كه چقدر زبان رو افتضاح زدم و چقدر شبكه اي رو كه شخم زده بودم مات و مبهوت نگاه مي كردم...

هنوز هم دلم بدجوري مي سوزه...

من خودم رو براي مهر و دانشگاه اميركبير آماده كرده بودم...

هييييييييييي روزگاررررررررر


**************

پ.ن1: آقاي داداش‌كوچيكه وقتي كامنت ميذاري كامنت دوني‌ت رو هم چك كن!

پ.ن2: زري جون آدرست رو اگه عوض كردي به مام بگو خووووو!



نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 10:39 توسط نگار|


آخرين مطالب
» دیالوگ‌های به یاد ماندنی....
» سهم تو از اين روزگار....
» صواب بر وزن كباب!
» روزت مبارك اي لبخند خدا....
» مسئله اين است!
» How beautiful!
» به وسعتـــــِ.....
» تلخـــــِ تلخــــ....
» اين جاست جهان سوم...
» بازم بارون...

 Design By : Pichak